قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3035
تاريخ الفي ( فارسى )
شب چندان دزدى و فساد مىشد كه زياده بر آن متصوّر نبود ؛ « 1 » چه دو كس از مقرّبان سلطان شريك عياران بودند و حمايت ايشان مىكردند . يكى پسر وزير سلطان و يكى ابن قارود ، برادرزن سلطان . و در آنوقت شحنگى بغداد به مملوكى از مماليك سلطان ، كه نامش امير ايلدگز بود ، تعلّق داشت . اتّفاقا روزى آن غلام به خدمت سلطان آمد و سلطان از روى اعراض به او گفت كه « عيّاران دست برآوردهاند و خانههاى مردم را هرشب خالى مىكنند و منع ايشان بىسياست نمىتواند بود . » ايلدگز چون سلطان را نسبت به خود اعراضى يافت ، در جواب سلطان گفت : « اى پادشاه عالم ، من چگونه سياست توانم نمود كه پسر وزير تو و برادر حرم تو معين و حامى ايشان باشند ! و آنچه عيّاران از خانههاى مردم مىبرند شريك غالب ايشانند . » سلطان چون اين فصل از ايلدگز شنيد آتش غضبش شعله زد و در ساعت ايلدگز را فرمود كه « همين لحظه مىروى و ابن قارود را با پسر وزير گرفته ، بر دار مىكشى . اگر تو در اين باب تكاهل و تكاسل ورزيدى ، يقين بدان كه من به عوض ايشان تو را بر دار مىكشم . » ايلدگز چون اين تعديل را شنيد ، انگشترين سلطان گرفته با جمعى كثير متوجّه ايشان شد . پسر وزير چون پيش از اين معامله خبردار شده بود ، قبل از آمدن ايلدگز گريخته به جانبى به در شد . امّا برادرزن سلطان ، ابن قارود ، خالى الذهن در منزل خود بود كه ايلدگز عزرائيلوار خود را به آنجا رسانيد و در ساعت ابن قارود را گرفته بر دار كشيد . و از مصاحبان پسر وزير نيز جمعى كثير را به سياست رسانيد . و چون عيّاران ديدند كه ابن قارود را بر دار كشيدند ، دست از دزدى بازداشتند و راه گريز از بغداد پيش گرفتند ( و اهالى بغداد از شرّ ايشان [ رها ] شدند ) . « 2 » و از جمله وقايع اين سال آنكه سلطان سنجر با لشكرهايى كه از اطراف و جوانب جمع كرده بود به قصد گوشمال اتسز خوارزمشاه متوجّه آن صوب شد . « 3 » چون خبر توجّه سلطان سنجر شنيد ، دانست كه اين نوبت طاقت مقاومت را ندارد ، بالضّروره در شهر خوارزم متحصّن شد و سلطان سنجر او را محاصره نمود . و هرروز ميان سپاه سلطان و خوارزميان از اندرون قلعه جنگ تير و تفنگ مىشد . آخر الأمر ، روزى امير سنقر كه از امراى بزرگ سلطان سنجر
--> ( 1 ) . الصاقى . ( 2 ) . متن داخل ( ) از « ق » است . ( 3 ) . اين دومين نوبت بود كه سلطان سنجر به خوارزم لشكركشى مىكرد . مىگويند وقتى اتسز خوارزمشاهى بر اين امر واقف شد ، اين چند بيت را به خدمت سلطان فرستاد : مرا با ملك طاقت جنگ نيست * به صلح ويم نيز آهنگ نيست ملك شهر يارست و شاه جهان * گريز از چنين پادشه ننگ نيست اگر باد پايست خنك ملك * كميت مرا پاى هم لنگ نيست تو اينجا بيايى من آنجا روم * خداى جهان را جهان تنگ نيست